ذبيح الله صفا
923
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ملامت مىكند دشمن كه رَو برتاب روى از وى * من اندر خود نمىبينم كه روى از دوست برتابم خيالست اينكه برگيرم رخ از خاك درت روزى * وگرچه خاكسار و خوار و سرگردان درين بابم بسان رشته تارى شد ز بس بىطاقتى جسمم * از آن سرگشته مىگردم كه دوران مىدهد تابم نمىگويم بروز آور شبى با من بتنهايى * خيال روىِ چون روزت شبى بنماى در خوابم غبارى كز عضد خيزد به آب ديده بنشانم * بر آن درگه چو باد صبحدم گر فرصتى يابم * * خوشا شميم شمالى كه آيد از راهش * شمامهيى به من آرد ز خاك درگاهش مگر نسيم سحر رحمتى كند ورنه * كه مىكند ز من و حال زارم آگاهش چه سالهاست كه سوزد دلم درين سودا * كه سر چو شمع برآرم شبى بخرگاهش شب دراز بمهتاب مىنهم در پيش * خيال طرهء شبگون و روى چون ماهش چه آهها كه برآرم ز سينه برگذرش * چه اشكها كه ببارم ز ديده بر راهش دلم اميد بقدّ بلند او بستست * چه سود همّت عالى و دست كوتاهش در آن زمان كه عضد رخ نهد به خاك لحد * بجان او كه بود همچنان هواخواهش * * ز دل هواى تو تا دل بود بدر نرود * كه شور عشق تو تا سر بود ز سر نرود ازين حديقه كه بستانسراى بيناييست * خيال نرگست اى سرو خوش نظر نرود